
امروزه نظریه تکامل چنان بدیهی به نظر می رسد که تصور جهان بدون آن دشوار می نماید. اگر بدرستی به مفهوم عبارت بقای اصلح بیندیشیم در می یابیم که این عبارت در واقع مانند آن است که بگوییم: «آنچه باقی ماندنی باشد باقی می ماند.
اما در هر صورت داروین بدون شک یکی از چند متفکری است که در بینش ما نسبت به خود و جهان پیرامونمان تحولاتی اساسی پدید آورده اند. بعد از او دیگر هیچ چیز مانند گذشته نبود و بازگشتی نیز در کار نبود. بعد از داروین جایگاه بشر در میان سایر موجودات زنده بکلی تغییر کرد. انسان دیگر مخلوقی مستقل نبود چرا که گذشته همه موجودات زنده به هم گره خورده بود. شاید بتوان گفت داروین نقطه پایان دوره انقلابی بود که از قرن شانزدهم با ظهور کوپرنیک در تفکر بشر آغاز گردیده بود. کوپرنیک برای نخستین بار این فرضیه را مطرح نمود که زمین به دور خورشید میگردد. پس ما دیگر مرکز عالم نبودیم و مهمتر آنکه به نظر میرسید آسمانها نیز از قوانین علمی پیروی میکنند. قبل از آن تصور میشد که قوانین علمی تنها بر زمین حکمفرما می باشند داروین با نشان دادن اینکه حیات نیز بر پایه پدیده های قابل فهم علمی بنیان نهاده شده است این انقلاب فکری را کامل نمود. به این ترتیب بشر گونه ای بود که همچون سایر گونههای موجودات زنده روند تکاملی خود را می پیمود. در آغاز این طرز تفکر باورنکردنی و حیرت انگیز می نمود زیرا انسان با پذیرفتن آن ناچار بود در نگرش خود نسبت به خویشتن تحولی اساسی به وجود آورد و از جایگاه محوری و مرکزی خود در عالم دست بکشد، اما انسان موجودی است با قدرت تطابق و انعطاف پذیری زیاد بی دلیل نیست که با موفقیت پنج میلیون سال تکامل را پشت سرگذاشته است.