شیخ مصلح الدین سعدی

در غروب یک روز ،پاییزی ،سواری اسب خسته اشرا همچنان به جانب شهر میراند. اسب عرق ریزاناز تنگه الله اکبر گذشت آب رکناباد» زلال بود وجویبار جلوه ای زیبا به منظره بخشیده بود. زنانکوزه های آب را بر دوش حمل میکردند و کودکانبه دنبال آنان فارغ از هر ،غوغایی بازی کنان به منزلمی رفتند. در آن سوی جویبار گله ای آهسته و آرامچراکنان به جانب آغل در حرکت بود. درپهنه دشت گلبرگهای نرگس در زیر شفق خورشیدارغوانی می نمود سوار همچنان با هیجان و پراضطراب به مرکز شهر نزدیک میشد. سرانجاماسب خسته اش را به نگهبان قصر سپرد و بهجانب ایوان اتابک سعد حرکت نمود. بعد از چنددقیقه پیغام به اتابک رسیده بود.خبر یک حادثه ناگوار به گوش می رسید.باد نکبت ایام وزیدن گرفت. مردمانی ریز نقش و شرور از آن سوی سیحون و جیحون حرکت کردند و به هر بهانه ای شهرها و روستاهای ایران را در زیر سم اسبان خود قرار دادند.ش